تبليغاتX
دلواپسی دخترانه
 

 

 این بس نیست که تو میبینی ....

من نگران چشماتم !

حال چشمات چطوره خدا ؟!

 

+ تاريخ ساعت نويسنده نیلوفر

 

همه ی جمعه شب ها با امید شمبه اش میخوابیدم . شمبه ها بابا همیشه قول میداد برایم از آن ۴۸ رنگه های پیکاسو بخرد . از آن هایی که زهرای خاله مریم همیشه میاورد سر کلاس و آبی اش هیچ وقت مال من نبود . بابا همیشه قولش را برای شمبه ی هفته ی بعد میداد و من هر جمعه ، خوش حال به آبی اش فکر میکردم ، به این که اگر بابا شمبه از همون ۴۸ تایی های پیکاسو بخرد حتما ابر های من هم همان رنگی میشود که  ابر های زهرای خاله مریم ... بزرگتر که شدم  ، شمبه ها همیشه قرار بود روز خوبی باشد.  بابابزرگ همیشه قول میداد دوچرخه ام را شمبه بعد از ظهر اسپورت کند ، مامان همیشه شمبه ها قول یخمک میداد، من همیشه به معلم ها قول میدادم از شمبه درس بخوانم و ...شمبه ها همیشه  ... حالا هم شمبه ها روز خوبی است روزی که تو همیشه قول میدهی از بعد از ظهرش که هوا خنک تر میشود  مرا دوس داشته باشی و من همیشه قول میدهم تو را از شمبه دوس نداشته باشم اما خب یادم میرود که هیچ شمبه ای  آبی اون پیکاسو ۴۸ رنگه مال من نمیشه ...

( ۹ / ۸ / ۸۸  دم اذان صبح  )

 

. اصلا بدون "جودی آبوت " مزه نمیدهد الان ۱۰۶ روزه که نیست !

: دلم شدیدا بستنی قیفی میخواهد... شدیدا" شیرینی دانمارکی تازه با چای داغ نیز میخواهد !

:.این که شما چند نفرتان خانه سبز را به یاد دارید را نمیدانم ولی من خوب در ذهن دارم خسرو شکیبایی  رو خوب یادمه رامبد جوان رو همون فرید جانگل بردز ! خوب یادمه عاطفه رو ...  مسعود رسام رفت چند وقت دیگه احتمالا بیژن بیرنگ و ... میرن از اینجا برای زندگی کردن  

 :: :)

+ تاريخ ساعت نويسنده نیلوفر |