سلام
به قلم خاطره : از اون کوچه گذشتیم دقیقا همون روزی که من این جا حرف از قاصدک زدم خاله ام صدام کرد و گفت میخواد با خواهر ... بره بیرون منم باهاشون رفتم قبل از این که برسیم به خانه ی خواهر ... یه قاصدک اومد تو ماشین و رفت از خیابان شاد اوران گذشتیم این خیابان غم اوران اصلا به روی خودشان نمیاوردند که من اینجاها ... خودم یادم میامد متعلق به این خانه در ابی بودم خودم یادم میامد که با دست های خاکی و پاچه های تا زده و موهای دم موشی این خیابان را بالا و پایین میرفتم و ... به روی خودشان نمی اوردند و من .... میخندیدند و از ایینه جلو منو نگاه میکردن و من روزی را به یاد میاوردم که با نگین تو این خیابان سر پفک نمکی دعوا میکردیم ....... به قلم احساس : شبی در بارانی گم شدم ! مطمئنم ! خیلی وقته که این جا پشت این دیوار بلند نشستم تا شاید پیدا شوم یکی گفت باید صبر کنی تا باران بعدی ـ باران بعدی و باران بعدی و .... و من هنوز اینجام وجلوی من هنوز دیوار بلند دیروز گذشت پرندهای از این جا با من از دلدادگی و دل سپردگی می گفت دلش خوش بود برایم گفت انور دیوار خوشبختی در اب روان است و اسمان همیشه ابری است و باران خریدنی به من گفت ان ور دیوار هر ادم نردبانی تا ماه دارد و مردم برای تماشای خورشید بلیت میخرند اگر از حجم این دیوار تنهایی بگذری .... به قلم خودمونی : پنجشنبه شب ارزو هاست دعا کنین بتونم روزه بگیرم برای من دعا کنین فقط دعا به قلم عکس : به قلم موسیقی : چه قدر اهنگ (هنوز برام همونی ) اریان قشنگه ... در پناه حق
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 12:41 توسط نیلوفر(حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه) |
خوب یا بد حادثه ای در راه هست
و این خبر از ان قاصدکی بود که امد و خبری داد
من هم به رسم همیشگی بوسه ای نثارش کردم
و به او گفتم
برسان سلام ما را به او
برسان و بگو دوستش دارم
حتی اگر نباشم ان وقت که میاید
۱۴ تیر تولد یه نازنین بود موفق باشه ان شا الله
پ ن : قاصدک ها وقتی عاشق میشون
خود را به دست باد میسپارند
وای به اون روزی که باد عاشق شود !
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 10:28 توسط نیلوفر(حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه) |